
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم
بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم
روزی که ماه از دیدنت خجل شد و گوشه ای خود را پنهان کرد
روزی که رنگین کمان شهرمان رنگش را باخت و رنگ چشمان تو را قرض گرفت
روزی که نفس هایم به حرمت نفس هایت ارام ماندند
روزی که وجودم تهی از بی تو بودن شد و دیدنت نیازی مبهم برای وجودم
نفهمیدم عاشقت هستم!
اما روزی که بار سفر را بستی و از دیار ما رفتی فهمیدم چه قدر عاشقانه دوستت دارم
من رهگذری را دوست دارم که بار سنگین نگاهش هنوز به روی قلبم است و جاودانه می ماند
ولی گل همان جا تنها نشست پروانه به دنبال گلی دیگر رفت...
بی هدف در دشت گل های زمین
گل غمگین تر از غمگین بود تا سپیده تا غروب اسمون
یک روز گل رو به نقاش اش کرد و گفت کاش تو مرا پروانه می افریدی تا در دشت تو همه جا می رفتم
به دور گل های عاشق عاشقانه می گشتم یا لااقل کاش تو مرا زیبا تر از همه می افریدی تا شاید
پروانه ام بر گردد. با سوز دل و اه ها نقاش دلش به رحم امد رنگ پوست گل را قرمز کرد بویش را مستانه
پخش کرد. از تمام گل های دیگر یک سر و گردن بالا تر رفت تا جایی که نام او همه جا پیچید
وصف زیبایی اش همه جا را پر کرد

پروانه بی خبر به دنبال گل معروف گشت دید ان گل معروف همان معشوقش است که چنین در جمع
پروانگان می درخشد ولی این بار گل بود که به پروانه ای دگر دل بسته بود...
پروانه پرهایش ریخت و پشیمان از کردارش یک جا رفت و تا اخر عمر تنها زیست

گفتند باش اما ابی باش گفتند زندگی کن اما درست باش گفتند بخند اما بخندون
گفتند گریه کن اما در تنهایی خود گفتند درد دل کن اما با سایه ی خودت
گفتند عاشق شو اما دل نبند گفتند عاشق کن اما دل نشکن
ولی هیچ کس نمی داند ان ها چه ها گفتند و
ما چه ها کردیم
...گفت:
من به پشت سر نگاه نمی کنم پشت سر دیروز است پشت سر. خستگی امروز است
من هنوز کالم می روم تا برسم . می روم تا دوباره پیدا شوم
رفت روزها و هفته ها و سال هاست که رفته اما... باز می گردد خودش گفت که باز می گردد!
ساده بودم ساده
ساده مثل کف دست من چه می دانستم ساده بودن سخت است
مثل اینه اب صاف و صادق بودم
دل و دستم یکرنگ مثل باران بودم
که به خاک افتادم دل بریدم رفتم به سفر تن دادم
ساده بودم ساده
ساده مثل کف دست من نمی دانستم ساده بودن سخت است
تو به من می گفتی ساده بودن زیباست عشق مثل خود تو ساده مثل خود ماست
عشق اينه نبود عاشقي ساده نبود همسفر اهل سفر راهي جاده نبود
مثل خوابي كوتاه عشق هم امد و رفت به همان اساني دست شخصي زد و رفت
قصه ي من اين بود اين سر اغازم شد و از اون قصه ي عشق غم هم اوازم شد
ساده بودم ساده
هستي ام در كف دست من نمي دانستم ساده بودن سخت است!
رازهایم را به ستاره ها می گویم
شعرهایم را برای تو می خوانم
اما اشک هایم را
نزد باران پائیز به ودیعه می گذارم
برای روز مبادا ...
نمیدونم چرا این روزهای خیس دلم برای اشک ریختن و گریه کردن تنگه...................
اگه دنيا مال من بود اگه اسمونو داشتم
ماه رو مي گرفتم از شب پيش چشم تو مي ذاشتم
روي دامنت مي چيدم تك تك ستاره ها رو
از ترانه پر مي كردم لحظه هاي بي صدا رو
از شب و ماه وستاره واسه تو ترانه ساختم
از نگاه دلنشینت مهربونی رو شناختم
نقش چشمای سیاهت مونده توی قاب قلبم
دفتر خاطره ی من بوی تو گرفته کم کم
دست تو شبیه بارون چهره ی تو ماه روشن
یا شبیه نور مهتاب تو شب تنهایی من
شونه های تو پناهه واسه این تن شکسته
یه بغل ترانه راهه از تو تا این من خسته
یاد نیم نگاهت هر شب از چشام می گیره خواب و
به تو هدیه می کنم من همه شعرای بهارو
اگه دنیا مال من بود اگه اسمونو داشتم
ماه رو می گرفتم ازشب پیش چشم تو می ذاشتم
همه از تو جون گرفته حس شاعرانه ی من
نذار این ترانه باشه اخرین ترانه من
